آمار سایت

سیب های کال


























سیب های کال

( هر گونه کپی از نوشته های وبلاگ بدون ذکر منبع مجاز نمی باشد)

 

یادداشت های نویسنده خیابان ٨٧

 

 

 

مگذار عشق به عادت دوست داشتن تبدیل شود.

 

 

                                                                             نادر ابراهیمی

 

 

نوشته شده در 1389/11/18ساعت 11:33 توسط سیب کالنظرات (12)|

یادداشت های نویسنده خیابان ۸۷ "
بعداز ظهرها که از مغازه بر می گشتم سری هم به اتاق مادر می زدم.دیگر نفس های آخر را می کشید.پوست و استخوان.دماغش را می گرفتی کارش تمام بود.... چشمهای مادر از قعر فرورفتگی ها، در سقف مانده بود ، مثل لانه ی چلچله ها در تنه درختان پیر . گفت:"آیدین...آیدین من کجاست؟"
من پلک زدم ،خیره به گلهای قالی یا شاید به هیچ چیز، فقط پلک زدم.من هم اورهان او بودم، و نبودم. و هیچ کاریش هم نمی شد کرد.قبول کرده بودم که نباشم."گفتم: همین دور و بر هاست، مادر." چشم عسلی ! بزرگ تر که شدی این کتاب و بخون. منظورم ،سمفونی مردگان نوشته عباس معروفی است.
کتابیه که وقتی شروعش می کنی به راحتی نمی تونی تمامش کنی. و وقتی تمام می شه انگار تازه شروع می شه.روی ذهنت پیاده روی می کنه و تو را با خودش می بره تا زیر طاقی کاروانسرای آجیل فروش ها...می بره به سرزمین برف و سرما ...با اورهان همسفر می شی. در خاطرات شهری که کلاغ ها فتحش کرده اند. در سکوت و سرمای مانده اتاق ها زیر لحاف چرکمرده خیال و خاطرات با ارواحی همسفر می شی که زنده اند و سایه هاشان روی دیوار نمور می آد و می ره.می خوای بدونی که عاقبت آیدین چه می شه و همین طور برادرش اورهان ،آیدا و آن دختر ارمنی که دنیای آیدین را رنگ می زنه. با این همه مرگ مثل ساعت آقای درستکار که بیش از سی ساله که از کار افتاده ، در ساعت پنج و نیم بعداز ظهر تیر ماه سال 1325در انتظاره و زمان همچنان می گذره.
نوشته شده در 1389/10/5ساعت 06:43 توسط سیب کالنظرات (3)|

 یادداشت های نویسنده خیابان ٨٧


سیب های کال ٢  هم افتتاح شد.( موزیک)

لینکش و هم گذاشتم.

تقصیر منم نیست.
تقصیر این آفتاب لاگه که همه چیزش به هم خورده.

آی!افتاب لاگیا!!!!!!!!!!!!!!!
با شمام!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!


دارم می رمااااااااااااااااااااا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
من و بگیرید؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
دارم می رم.

این کرم و نمی دونم . ولی پروانه هه خودمم که دارم پر پر می زنم.

 

 

نوشته شده در 1389/8/18ساعت 12:25 توسط سیب کالنظرات (9)|

یادداشت های نویسنده خیابان ۸۷

بذار از همین اولش خیالت و راحت کنم.این فقط یه آزمون خودشناسیه.همین...نترس جونم!نترس ...گفتم چیزی نیست.کنکور که نیست این قدر می ترسی.بخونش.جواب بده.بعد می بینی که ترسی نداشت.
مگه آدم از خودش می ترسه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟Cool

این آزمون نوعی آزمون روانشناسی است .سعی کنید موقعیت های زیر را در ذهنتان تصور کنید و پاسخ هایتان را بنویسید.

1-     در جنگل،در حال قدم زدن هستید همراه شما کیست؟

2-     بازهم در جنگل قدم می زنید .حیوانی را می بینید.می توانید بگویید چیست؟

3-     چه تعامل یا ارتباطی بین شما و آن حیوان ایجاد می شود؟

4-     به اعماق جنگل می روید، وارد محوطه ای بدون درخت می شوید و در مقابل خود ، خانه رویایی و ایده آلی را که همیشه در ذهن داشته اید می بینید، آن خانه را توصیف کنید.

5-     آیا دور خانه ی رویاهای شما، نرده یا توری وجود دارد؟

6-     وارد خانه می شوید.به اتاق ناهارخوری می روید و میز ناهارخوری را می بینید.توضیح دهید که روی میز و دور و بر آن ، چه می بینید؟

7-     از در پشت خانه خارج می شوید.بر روی چمن ها ، فنجانی قرار گرفته است.جنس فنجان از چیست؟سرامیک،شیشه،کاغذ و...؟

8-     با فنجان چه می کنید؟

9-     در حاشیه و اطراف منزل قدم می زنید و خود را کنار آب می بینید،چه نوع است ؟ دریا،اقیانوس،نهر،رودخانه،دریاچه و...؟

10- چگونه از روی آب می گذرید؟

 دیدی گفتم ترسی نداشت.حالا...

بعد از ارائه پاسخ به پست قبلی مراجعه کنید تا پاسخ های خود را مقایسه کرده و نتیجه گیری کنید.

 

نوشته شده در 1389/8/8ساعت 09:46 توسط سیب کالنظرات (14)|

یادداشت های نویسنده خیابان ۸۷

پاسخ خود را مقایسه کنید و نتیجه بگیرید:Cool

1-     همراهی که از او نام برده اید،و با شما قدم می زند،مهمترین فرد زندگی شماست.

2-     اندازه حیوانی که در جنگل می بینید ،بیانگر حجم مشکلات شخصی شماست.Innocent

3-     ارتباطی که با حیوان برقرار می کنید و اعمالی که انجام می دهید ،نشان می دهند که به چه شیوه با مشکلات خود(مثبت یا منفی)برخورد خواهید کرد.Laughing

4-     اندازه خانه رویایی شما،مبین مقدار انگیزه و هدف شما در حل مشکلات و مسائل است.

5-     اگر هیچ نرده یا حصاری دور خانه رویایی خود در نظر نگرفته اید،نشان می دهد که شخصیت آزادی دارید و همیشه از مردم استقبال می کنید و به آنها خوشامد می گویید. به عکس حضور نرده، نمایشگر شخصیت بسته و محدود شماست ،شما ترجیح می دهید که افراد ،سرزده به دیدن شما نیایند.Cry

6-     اگر پاسخ شما،شامل خوراک،افراد و یا گلها نیست،از زندگی ، کاملا ناراحت هستید.Frown

7-     دوام و پایداری جنسیت فنجان انتخاب شده توسط شما،پایداری رابطه شما و شخص نامبرده در سوال اول را نشان می دهد.Frown

8-     نحوه کار شما با فنجان ،نشانگر طرز تفکر شما نسبت به شخص سوال آور است.

9-     اندازه و حجم آبی که می بینید،بیانگر عاطفه و احساسات شماست.Kiss

10- میزان خیس شدن شما،هنگامی که از آب عبور می کنید ، اهمیت ارتباطات و روابط عاطفی شما را نشان می دهد.Wink

 

نوشته شده در 1389/8/8ساعت 09:43 توسط سیب کالنظرات (2)|

یادداشت های نویسنده خیابان ۸۷


راستش تا حالا که اوضاع بر وقف مراد بوده.تو مدرسه به جز امیر خان که انگار با شیطونکش میاد مدرسه و از در و دیوار ، راست راست بالا می ره و وقتی ام که اخم می کنی ، لخبند! تحویل می ده (همین طوری که نوشتم بخونید.بی سفادیه دیگه.عیب که نیست .نهضت سفاد آموزی ام رامون نمی دن. ) و توی اون یکی مدرسه هم اگه زینب خانوم ، عینک جدیدش و همون روز اول نمی شکست و حال من و نمی گرفت، بگذارند ،می تونم بخونم که :

همه چی آرومه .من چقدر خوشبختم!Smile

می دونید چرا؟وقتی آبجی کوچکتر از آبجی کوچیکه ی آدم داره عروس می شه...(بگید مبارکه!)Kiss

این قدرم حسود نباشید .بلندتر بگید تا منم بشنوم و واسه آبجی کوچیکه های کوچیکتر از آبجی کوچیکه شما هم دعا کنم .( خدا کنه گیج نشده باشید .چون حوصله ندارم از اول بنویسم)

خوب این جوری هاست که همه چی  پروانه ای میشه.همه جا برخ برخ می زنه.(همین طوری که نوشتم بخونید)وای!ببین! چقدر ستاره تو آسمونه!چقدر دنیا قشنگه!چقدر...وای! من و بگیرید...Innocent

 

دیگه چی؟Cool

فقط خدا کنه همه چی واسه شون به خوبی تموم بشه.( شمام بگید ایشا الله!) به قول دوستم که تعریف می کرد از آقا دومادی که دستش به دهنش می رسیده، یه عروسی می گیره، ماه!!!!!اون قدرم خوش خوشون بودش .تا تونسته بود دست تو جیب مبارک خودش و ابوی گرامی و همین طورم تو جیب چند تا رفیق کرده بود و آبروداری  و از این جور حرفا... همون شب عروسی ام ، زوج خوشبخت با این آهنگ " همه چی آرومه" می رقصیدند و حالش و می بردند.( جای همه مون خالی!!)

اما چند هفته بعد آقا دوماد رویت شد بدون ماشین که داشت با خط 11 می رفت .صورت نتراشیده ...لباس چروکیده و ...( بقیه اش و خودتون تصور کنید)Cool

و این دوستمون اول که شاداماد و نشناخت.بعدشم که شناخت یاد اون شب افتاد که چی؟

 " همه چی آرومه...........!!!!!!!!"Wink

 

نوشته شده در 1389/8/2ساعت 08:31 توسط سیب کالنظرات (13)|

یادداشت های نویسنده خیابان ۸۷

ناقلان اخبار و طوطیان شیرین شکر هندوستان چنین نقل نموده اند که در این ایام ،دوباره دامن شلواری ها مد شده و شلوارهای تنگ و کوتاه رفته اند به موزه ی تاریخ تا حالش و ببرند و چند سال دیگر دوباره یک نفر برود و آن ها را برگرداند به دنیای مد...که چی می کنه این دنیای مد ...چی می کنه؟!!!!!!!!( با لهجه بخوانید)

به هر حال عمه جان ما هم که عادت دارد لباس های کهنه اش را بگذارد توی صندوقچه و یک عالمه نفتالین بپاشد رویش تا دوباره مد شود و آن ها را بیرون بیاورد خوش خوشانش شده .

 این چیزها را به یاد داشته باشید تا شما هم لباس های نازنین را قیچی قیچی نکنید برود پی کارشان...لباس گشاد و بلند را می شود کوتاه و تنگ کرد ؛ ولی این شلوارهای کوتاه تنگ را که نمی شود دامن شلواری کرد.می شود؟هان! مجید دلبندم!یه چیزی می گی ها؟؟؟؟؟؟

مانده ام که حالا هنوز دماغ های تاب سرسره مد است و ایها الناس بینی های مبارک را می دهند دست جراح تا بشود رویش سرسره بازی کرد ،اگر بینی بلند مد شود چه کارش می کنند؟

چی؟چی گفتی؟ می دهند بلندش کنند؟مگر پارچه است که بشود داد وصله اش کرد؟توی صندوقچه هم نمی شود گذاشت تا دوباره دماغ تاب سرسره مد شود...

اگر هم فکر می کنید این اتفاق نمی افتد اشتباه می کنید.یک روزی توی یک مجله ای خوانده بودم که نیکی کریمی گفته بود به دماغ نیکل کیدمن در فیلم ساعت ها حسودی کرده.(دماغش یادتان می اید چه قوزی داشت؟)تازه شم این خبر جدیدتر است که یکی از شهروندان ترکیه دماغ 80 میلی متری اش به عنوان بینی طلایی در گینس به ثبت رسید.این آقا موقع مصاحبه گفته که همواره خداوند را بابت نعمت بینی بزرگ سپاس گفته.چه عزت نفسی!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!یاد عمه جان بیچاره ام افتادم که بعد از عمل دماغ به تنگی نفس افتاد و داشت خفه می شد .چون آن قدر سوراخ ها را داده بود تنگ کرده بود که هوا هم نمی توانست عبور کند.

خودمانیم اگر بینی بزرگ مد شود،بعد چه بلایی سر این چاه بینی می آید که مثل چاه نفت برای بعضی دکتر ها می ماند.

 

نوشته شده در 1389/7/26ساعت 09:24 توسط سیب کالنظرات (10)|

یادداشت های نویسنده خیابان ۸۷

در را باز می کنم و هنوز از چارچوب در رد نشده ام که بچه ها ،که سردسته شان "ایمان" است و پشت سرش مهدی و مبارکه و مژده  حمله می کنند طرفم ...دستپاچه می شوم .قدشان تا بالای زانویم می رسد .دستهایشان را حلقه می کنند دور پاهایم.می نشینم و هر کدام که نزدیک ترند بغلشان می کنم.

مهدی کپل من عقب تر است.نگاهم می کند.یاد مادرش می افتم و این که تا چند وقت دیگر سالگرد درگذشتش است. دست دراز می کنم و با لبخند می گویم: تو هم بیا...

با تردید نگاهم می کند و بعد می دود طرفم.Smile

تعادلم را از دست می دهم.بچه ها از این بازی خوششان می آید.دوباره برمی گردند سر جایشان تا دوباره همین بازی را با معلم بعدی تکرار کنند.

فکر می کنم به مادرانشان که توی این چند سال تقریبا اخلاقشان دستم آمده.به این که هر کدامشان چقدر وقت می گذارند برای درآغوش کشیدنشان...چقدر حوصله می کنند تا فقط بنشینند و لحظاتی آن ها را نوازش کنند؟Kiss

به قول یکی از معلم ها ، مادرها خدا خدا می کنند تابستان تمام شود و بچه ها راهی مدرسه شوند و چند ساعتی خلاص شوند از دست آن ها.


کاش ما یادمان باشد که کودکی این بچه ها مثل باد می گذرد و تمام می شود و به قول دوست خوبم که تازه مادرش را از دست داده: خیلی زود، دیر می شود.

 

نوشته شده در 1389/7/22ساعت 09:01 توسط سیب کالنظرات (2)|

یادداشت های نویسنده خیابان ۸۷

روی نمایشگر نوشته:عمو عبدا...مرد.Innocent

می خوانم و باور نمی کنم.دوباره می خوانم و باور نمی کنم.بلند می خوانم و گیجم.چشمم را می بندم تا باورش نکنم.تا پیام را نبینم.عمو را می بینم با آن قد بلندش و آن اندام چارشانه اش و موهایی که تا فرق سر هست و نیست.با چشمان درشت ،مژه های بسیار بلند و پرپشت  درست فتوکپی عکس بابابزرگ نداشته ام.

او را می بینم با یک بغل هندوانه...بغض می آید و راه گلویم را می بندد.Cry

زنگ می زنم و هق هق گریه تو،مجبورم می کند تا باور کنم و بغضم می ترکد و راه صدایم را می بندد.

بهارک از راه می رسد و من نمی خواهم که او گریه کند.که می دانم گریه اش بند نخواهد آمد.

***

حالا که تمام شده ، حس می کنم ،از درون خالی شده ام.Frown

انرژی ام به پایان رسیده.باورم نمی شود که توانستم روی پاهایم بمانم .

آن همه چهره!آن همه آغوش!آن همه چشم در چشم...لب روی گونه ها...بوسه ها...شانه ها...نوازش ها...آن همه اشک!انگار در دریایی ازآغوش لباس سیاه غرق شدم.

خسته ام. از آن همه آغوش...

***

صبح توی مدرسه خبر دیگری است.

چشم های دیگری از درد دیگری می گویند.مادر...هم پرواز کرد و این دنیا را ترک گفت.

و من فکر می کنم به روزی که برایش نوشتم:

"شانه هایی دارم که اگر دلت خواست می توانی سرت را روی آن بگذاری ..."

ولی حالا شانه های من خیلی ناتوان است.Innocent

***

جرآت ندارم زنگ بزنم که چه بگویم.بگویم که صبر کن.صبر!چه کلمه غریب است برای یک دوست که مادرش را از دست داده.

از جلوی آینه عبور می کنم.سایه ی توی آینه را نمی شناسم که سر تا پا سیاه پوشیده.Surprised

 

 

نوشته شده در 1389/7/16ساعت 03:52 توسط سیب کالنظرات (11)|

یادداشت های نویسنده خیابان ٨٧

 

 

زمین را به آسمان بند خواهم زد و عقاب نگاهت را از قفسی که در آن گرفتار است به پرواز دعوت خواهم کرد.

من هر روز به ماهی تنگ چشمانت آبی دوباره خواهم بخشید و بر خراشی که روی صورت احساس توست مرهم خواهم گذاشت.Laughing

تخم هزاران کبوتر و زبان هزار گنجشک ،ارزانی تو تا زبان باز کنی ویخ های قندیل این سکوت باز شود.Smile

من از زوزه گرگ طوفان در ظلمت شبهای تنهایی تو باخبرم و می دانم که در طوفان روزگار،ابر وحشت بر سرت چتر گشته.

عزیزم!فردا روز دیگری است . من با خود کلید درهای بسته را آورده ام.زورق تردید را به آب خواهیم سپرد و سنجاقک صدایت را از تار عنکبوت سکوت جدا خواهیم نمود.

بر سیب های کال آرزویت رنگ سرخ خواهیم پاشید تا تو سبد سبد ستاره بچینی .Wink

با تو در چمن آسمان ،تا آبنوس چشمان مادر،تا انحنای ذهن کتابها، تا زیباترین رویاها تا جاده های چشم انتظاری، تا تکلم باران، تا حاشیه اشک های احساس ، تا فانوس همیشه بیدار شب های ظلمانی ، تا آبی ترین هجای هستی ، تا طومار های نوشته و نانوشته پرواز خواهیم کرد و در شالیزار وجودت ، دانه های امید نشاء خواهیم نمود.

فقط دستانت را به من بده.Kiss

نوشته شده در 1389/7/8ساعت 09:22 توسط سیب کالنظرات (7)|

یادداشت های نویسنده خیابان Smile٨٧

 

 

 

نشسته ایم توی ماشین و مثلا می خواهیم برویم سفر...شب است و کویر و ستاره و ماه که بالای سر تنهایی ماست  و ما هم که کویر ندیده !داریم به باغ ارم و اب رکناباد و دروازه قرآن و تخت جمشید و گل و بلبل و حافظ و سعدی فکر می کنیم و همراه با دلکش،زمزمه می کنیم:

 دخترو بهش می گن،چه نازی رنگش می پره...

خلاصه همین طور که داریم به شیراز فکر می کنیم ،صدای پیامک گوشی همراهمان ما را از این همه احساس بیرون می آورد.Laughing

یک پیامک از ستاد زهر مار کردن تعطیلات تابستانی ،از طرف معاون مدرسه که مجبور بوده تمام تابستان ،کله ی سحر برود مدرسه و حالا هم عضو این ستاد زهر مار کردن تعطیلات تابستانی شده و مثل یک عضو قسم خورده برای تمامی معلمان و شاید هم شاگردان این پیامک را فرستاده :بوی پاییز،بوی مهر ، بوی درس می آید...Wink

نوشته شده در 1389/7/1ساعت 09:12 توسط سیب کالنظرات (12)|

یادداشت های نویسنده خیابان٨٧

 

 

نصیحتم مکنFrown

 

وقتی ماهی کوچک

از تنگ بلوری بیرون می پرد

خواب دریا را دیده

***

دیشب من هم خواب دریا را دیدم

نوشته شده در 1389/6/24ساعت 05:40 توسط سیب کالنظرات (9)|

یادداشت های نویسنده خیابان٨٧

سوار موتور می شی و راه می افتی تو خیابونا...سه ترکه و چهار ترکه و چه می دونم دیگه چند ترکه سوار می کنی...Coolگاهی وقتام خانواده ی پنج نفری تون چنان آویزون موتورید که قلب آدم وا می سته...عشق سرعتم که هستی.سوار که می شی کلاه ایمنی رو به عنوان یه چیز تزیینی می گذاری پشت موتور...Coolبعضی وقتام می دی به مسافرت تا حالش و ببره.زیگزاگ رفتنم که رو شاخشه...Surprisedگاهی هم عشق می کنی که تو این جاده های شلوغ آخر هفته با دوستات کورس بذاری و حالش و ببری.دیگه چی آخر...؟آخه لامروّت!شب که راه می افتی چرا نگاه نمی کنی که تموم چراغای موتور عزیزت سوخته؟نزدیک بود همین شب قبل بزنیم بهت و بوی حلوا بیاد از خونه شما و بوی دردسر بیاد از خونه ما...Innocent

اِ...واه...!نشستی پشت موتورت و گاز می دی و پشت سرت و نیگاه می کنی!!!یعنی چی؟یعنی آدم وقتی به طرف جلو می ره ، پشتش و نگاه می کنه ؟واسه چی؟که دود غلیظش و حال کنی؟!دستهاتم که باز می کنی ، این هوآآآآآآآآآآآآآآآآآ...که بگی بدون فرمونم خودش می ره؟Kiss

تازه خیابونای یک طرفه رو چرا برعکس می آی؟نمی گی دستی دستی بوی حلوا بلند می شه؟Undecided

می خوای نظر یه ارتوپد معروف شهرمون و در مورد شما بگم.جناب جرّاح هر وقت که دارند تو خیابون می رن و چشمشون می خوره به شماها می گن: بگاز جانم !بگاز!بگاز که تو واسه مون نونی...!!!(منظورش از نون همون نان ِ...سنگک...خشخاشی...دوآتیشه)Kiss

شوخی می کنم؟نه... جون تو...شوخی کجا بود؟واسه این که باور کنی یه سر بزن بیمارستان ببین چند تا مثل تو جون ِ خودشون و مسافرشون و جون چند تا عابر و غیر عابر و فدای عشق شون کردن.Cry

 

نوشته شده در 1389/6/15ساعت 06:56 توسط سیب کالنظرات (18)|

یادداشت های نویسنده خیابان٨٧

 

توبه بر لب سبحه بر کف دل پر از شوق گناه

معصیت را خنده می آید زاستغفار ما

 

 

امشب مشتریان بهشت ، گاوصندوق های عبادتشان را به بانک خدا می سپارند.آنان که بر دشت مناجات خدا، تخم ریحان کاشته اند و از حریم سجاده شان بوی یاس می اید.آنان که سفره ی افطارشان ، لبریز است از بوی حلوا و خرمای نذری به کودکان یتیم...امشب مشتریان بهشت ، زنبیل هایشان را که بوی نان و حلوا می دهد ، پر از صدای الغوث الغوث می کنند تا خلاصی یابند از نار...

و من مثل بچه هایی که دفتر انشایشان را نیاورده اند ، سر به زیر می اندازم تا معلم صدایم نزند.

از سبد سنگینم بوی عطری نمی اید.مهر و تسبیحم را جا گذاشته ام . اما شرم و خجالت موجب نمی شود تا کبوترانه اشک هایم را به پرواز درنیاورم.

شرم و خجالت موجب نمی شود تا پنجره ی مناجاتم را نگشایم.

شرم و خجالت موجب نمی شود که پارچه ی سبز امیدم را به در خانه ات گره نزنم که تو ای کریم!ای رحیم!ای مقیم!ای عظیم!ای علیم!ای حکیم!ای سلطان!ای رضوان!ای قاضی!خط بخشایش بطلانت را بر گناهانم بکش.

یا ارحم الراحمین

نوشته شده در 1389/6/7ساعت 11:07 توسط سیب کالنظرات (14)|

یادداشت های نویسنده خیابان٨٧

 

سحر

بر پنجره ی چشمانم تلنگر می زند

و بوی نسیم خنک و دلچسبی

پرده ی اتاق را قلقلک می دهد

چشم باز می کنم و فکر می کنم هنوز خوابم

باد پرده را با خود به داخل اتاق می آورد

و من

خنکای آن را به اتاقک قفسه ی سینه ام

راه می دهم

تک تک تک شر شر شر

میهمان دارم

باران پشت پنجره است

پا می کوبد و پا می کوبد

اشک صورتم را شست و شو می دهد

قلبم سرشار می شود از چیزی مبهم و ناشناخته

سر بلند می کنم و فقط در مقابل او

می توانم بگویم: الحمدلله

دیدید بالاخره بارون اومد

ممنون از دعاهای پاکتون

این روزا اگه گیلانی نیستید

سری به شهر بارون بزنید

خداوند رحمتش و بازم فرستاده"شکر"!

کاشکی این جا بودید و مثل من به یاد گلچین گیلانی می خوندید:

باز باران

 با ترانه

با گوهر های فراوان

می خورد بر بام خانه

 

من به پشت شيشه تنها

ايستاده :

در گذرها

رودها راه اوفتاده.

 

شاد و خرم

يک دوسه گنجشک پرگو

باز هر دم

می پرند اين سو و آن سو

 

می خورد بر شيشه و در

مشت و سيلی

آسمان امروز ديگر

نيست نيلی...

نوشته شده در 1389/5/31ساعت 02:17 توسط سیب کالنظرات (15)|


Design By : Pichak